آواز روح

از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم  نیست
از نقطه ای  بترس که  شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ای است که قربانیت کنند

 

/ 6 نظر / 27 بازدید
شقایق

به بهای آب (آگاهی) می شه به( مقام قربانی) رسید[گل]

شقایق

گُلم از خود رهیدن را بیاموز به سر منزل رسیدن را بیاموز مجال تنگ و راهی در پیش به پاهایت دویدن را بیاموز زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست به قلب خود تپیدن را بیاموز جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن را بیاموز... مجتبي كاشاني

شقایق

از میان کبود آهن و دود می فرستم به اهل عشق درود و به هر کس که اهل آزادی است اهل شور آفرینی و شادی است و به هر کس که شعر میخواند شعر را شهر عشق می داند حیف شد عاشقی ولی گم شد خشکسالی نصیب مردم شد... مجتبي كاشاني

شقایق

خانه ام هرجا بود کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود کاش معنای سياست اين بود که قفس ها را در آن حبس کنيم تا نفس ها آزاد شوند کسی از راه قفس نان نخورد و کبوتر نفروشد به کسی ... مجتبي كاشاني

سحر

سلام دوست گرامی[گل] درست فرمودید بین حق و باطل به اندازه یک آه فاصله است .تا راه گم شوی...موید باشید[گل]

baby face

سعی کنید اب را گل نکنید