قصه ی آن کس که در یاری بکوفت

عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟»

 گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد            گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست    برچنین خوانی مقام خام نیست

  عاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد.

 حلقه زد بر در به سد ترس و ادب         تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن        گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ        نیست گُنجایی دو من در یک سرا

معشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، اورا اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خداییعمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند بهاندرون خویش راه نمی دهند.


/ 3 نظر / 14 بازدید
شقایق

سلام .اساسی ترین قدم در طریق شناخت "خود" و رهائی از آن است مولانا در این باب می فرمایند جمله خلقان سُخرهء انديشه‌اند زين سبب خسته دل و غم‌پيشه‌اند “سُخرهء انديشه‌اند“ يعني محكوم و اسير انديشه‌هاي خويشتن‌اند. و به علت اين سخرگي و محكوميت است كه اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته‌دلي‌اند. و اين پريشاني و خسته‌دلي چنان زندگي و هستي آنها را در خود گرفته است كه گويي پيشه و زندگي هميشگي آنان را تشكيل مي‌دهد. بعد درباره يك انسان رها از اسارت زندان انديشه‌ ـ كه خود او يا هر عارف رها از انديشه مي‌تواند مصداق آن باشد ـ مي‌گويد: من چو مرغ اوجم، انديشه مگس................ سلام پیام .دوست عزیز و گرانقدرم .خانه نو مبارک .امیدوارم اندیشه های نو و تمام خوبیهایت را در اینجا بنویسی.و ما را بهره مند کنی[گل][گل]

شقایق

بخت از آن کسی ست که به کشتی برود و به دریا بزند دل به امواج خطر بسپارد و بخواهد چیزی را کشف کند و بداند که جهان پر از آیات خداست... مجتبي كاشاني

شقایق

یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است گلم در سایه کوه باید از دشت گذشت. مجتبي كاشاني