پیام دوستی

دعوت او به صرف چای
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٢
 

تا حالا برای شما پیش اومده که تو یک شب برفی تنهایی بشینیند و یک جایی داغ زیر بارش برف، بخورید.

برای من اتفاق افتاده.

شبی برفی، دلم گرفته بود و رفتم بام کرج( کوه عظیمیه) و کمی از کوه رفتم بالا و نشستم روی تخته سنگی . یاد همه چیزایی که نتونستم بهشون برسم و در آرزوشون بودم داشت از فکرم می گذشت که یک دفعه حوس یه چایی داغ کردم. رفتم و از دکه ی پایین ، یک چایی داغ گرفتم و اومدم بالا و شروع کردم به خوردنش. یکی از دستام  قند بود و دیگری چای . از اونجایی که چایش خیلی داغ بود، قندم زودتر از چای تمام شد و دو دستی چای را گرفتم تا دستام کمی گرم بشن . برف هم با ملایمت و لطافت و زیبایی خاصی می بارید .  جای همه دوستانم خالی،  من زیاد اهل چای خوردن نیستم ولی اون شب خیلی بهم چسبید . گرمای چای اثر کرد و دیگه نداشته هام یادم نمی اومد . گرم شدم و ذهنم شروع کرد به یادآوری تمام چیزهایی که داشتم و توجهی به انها نداشتم و ناخدا گاه لبانم به شکر معبود گشوده شد و شروع کردم به سپاس او.

وقتهایی که دلتنگیمون رو می بریم پیش خدا چه سنگ صبور خوبیه و چقدر خوب می دونه که چه جوری بنده هاش رو آروم کنه.

شب به یاد موندنی برایم بود، خوردن چای در کنار او.  

این عکس رو تصادفی در اینترنت دیدم و یاد اون شب برام تازه شد و یادم افتادم که خدا منو کشوند تا به اونجا تا باهاش یه چای بزنم و آروم بشم .

خدا همیشه کنار ماست فقط کافی است کمی دقت کنیم.

خدایا یادمان بنداز که تو همیشه یادمان هستی.

آمین