پیام دوستی

قصه ی آن کس که در یاری بکوفت
نویسنده : payam - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩۱
 

عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟»

 گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد            گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست    برچنین خوانی مقام خام نیست

  عاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد.

 حلقه زد بر در به سد ترس و ادب         تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن        گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ        نیست گُنجایی دو من در یک سرا

معشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، اورا اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خداییعمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند بهاندرون خویش راه نمی دهند.