پیام دوستی

کفش آهنی
نویسنده : payam - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸
 

من دیگه خسته شدم بسکه چشام خیسه و نم
خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس  که شکستم از خودی
توی آینه خیره شم ، بگم به چشمام چی شدی

خستم از حرفای خوب و بی سر و ته، بی ثمر
حسرت یه عمره رفته، عقده های تازه تر

متنفرم از آدمای بی مغز و شلوغ
از کتابایی با اسم های قشنگ ، متن دروغ

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا ، بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش ، با کفش اهنی

بات میجنگم ، تا نگی ترسیده بود، پیاده شد
بسکه پشت پا زدی ، گذشتن از تو ساده شد


همه از عشق میگن و ، باز ابروشو میبرن
عقل کل نشون میدن ، از خودشون بی خبرن

گم شده حرف های پوچ و گنده و بی سر و دست
بگو تا کی باید این نمایش و دید و نشست

وقتی حتی نمیخوای بازی کنی ، بازیت میدن
حتی میخوای خودتم که باشی ، باز نمیزارن

همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد
من دیگه داره از این بازی سیرک ، بدم میاد


هر چقدر زانو زدیم ، راه اومدیم ،دیگه بسه
هر چقدر خورد شدیم و دم نزدیم  ، دیگه بسه

عاشق و عارف و درویش و من و تو و خدا
روبروت وایمیستیمو با هم میخونیم همصدا

دیگه نوبت توئه خسته شی ، دنیا بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش  ، با کفش اهنی

بات میجنگم تا نگی ترسیده بود، پیاده شد
بسکه پشت پا زدی ، گذشتن از تو ساده شد


 
 
حکمت
نویسنده : payam - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸
 

چه دلمان بخواهد،

چه دلمان نخواهد،

خدا یک وقت هایی دلش نمیخواهد،

ما چیزی را که دلمان میخواهد

داشته باشیم...


 
 
قصه عادت
نویسنده : payam - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

 

ساکنان دریا بعد از مدتی

صدای امواج را نمی شنوند...

عجب تلخ است، قصه ی عادت

 


 
 
قصه (غول قصه دنیا)
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

 

کاش یکی بود و یکی نبود، اول هیچ قصه ای نبود

رونوشتی از تخیلی واقعی در شبی روی سبزه های باغ دیارمادری در شهر فومن در ایام نوروز به دور از انسانها و در زیر نور ماه و ستارگان زیبا

دیدار با غول قصه دنیا

سلام غول قصه دنیا، من رو که میشناسی، آره من هستم  « پیام »

یادت که هست ، خیلی وقتها ترسوندیم و اذیتم کردی، نگذاشتی تو این قصه دنیا راحت باشم

ولی از امروز دیگه قصه عوض خواهد شد و پیام هم تغییر خواهد کرد، پس به حرف هایم خوب گوش بده.

دیگر از غول قصه دنیا نخواهم ترسید

دیگر از دست غول قصه دنیا فرار نخواهم کرد

دیگر نمی خواهم اسیرش باشم

شاید درسته که میگن غول قصه دنیا از من بزرگتره

شاید درسته که اون از من قویتره

شاید درسته که این غول هزار سر در بدن داره

شاید درسته که از دهانش آتیش می آید بیرون

شاید که بتونه من را از پا در بیاره و نابودم کند

ولی من که میدونم، اگر چه که اون غوله

ولی غول قصه ی دنیاست

واقعی که نیست

اینها همه تو قصه ی دنیاست و نویسنده اون خداست

می تونم قهرمان قصه دنیا باشم

اگر غول قصه دنیا را شکست بدم

اگر مردانه باهاش شاخ به شاخ بشم

اگر کم نیارم، جا نزنم، خودمو نبازم و ترس به دلم راه ندم

نویسنده قصه دنیا خداست

شخصیتهای این قصه رو اون آفریده و قصه رو اون شروع کرده

ولی پایانش رو سپرده دست ما

حالا این منم که میتونم قصه دنیا رو بسازم

میتونم با غول قصه دنیا هم دست بشم و با دوز و کلک

به آزار و اذیت دیگران مشغول بشم و تو قصه راحت بمونم

یا که به جنگ غول قصه دنیا برم و کم نیارم

حالا این دست منه که قصه را چجوری پیش ببرم

اما من دومی را دوست دارم

هر چقدر سخت باشه، سعی میکنم از پس اون خوب بر بیام

آخه این قصه رو من دوست دارم خوب به پایان برسونم

دوست دارم که وقتی قصم تموم شد و کسی، خواست بخونتش

نگه که پیام یه جاهایی کم گذاشت

نگه ترسید

نگه لرزید

نگه آدمیتش رو کنار گذاشت

بگه خوب بود

بگه مرد بود

بگه را حق را جوئید

 تخیلاتم با بازگشت آشنایان و صدای ماشین هایشان  و محو شدن صدای جیرجیرکها و خش خش علفها زیر باد ملایم بهاری ، پرید و رشته افکار م گسست.

باشد که مجالی و فرصتی دیگر در چنین حال و هوایی با شما .

پیام 12/1/1392


 
 
من از عشق بارون به دریا زدم...
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤
 

منم مثل تو ماتِ این قصه ام
تو هم مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته

از این سفره ها معجزه دور نیست
ببین دست دنیا تو دست منه
دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتیم
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم