پیام دوستی

وبلاگ پیام ایران
نویسنده : payam - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
 

 برای مشاهده وبلاگ روی

  «پــــــیام ایـــــــــــــــــران »

 کلیک کنید.

پی  نوشت پیام:

دوست عزیزی که اسمشم  را ننوشته، کامنتی برایم فرستاده به این متن که :

ﻧﻤﯽ‌ﺩﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﯿﻔﺘﯿﻦ...! ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻭﺑﻼﮒ ...؟! ﺍﯾﻦ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﮑﺮﺗﻮﻥ ﻣﻐﺸﻮﺷﻪ... ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﻭﺑﻼﮒ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻦ ؟ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻧﮓ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩﯾﻦ... گل

 

پاسخ به نظر ایشان:

سلام بر  شما
با احترام به نظر شما باید بگم :

در اینکه فکر اکثر جوان ها مغشوش است که شکی نیست و من هم یکی از آنها ولی،

وبلاگ «پیام دوستی» وبلاگیه که من مطالب و نوشته هایی که به چشمم می خوره و یا می شنوم  و می خوانم و از آنها لذت می برم را درونش یادداشت می کنم تا هم  آرشیوی شود برای خودم و هم برای خواندن مطالبش توسط دیگران تا لذت ببرند و کمتر از خودم نوشته ای درج شده است.

ولی در وبلاگ «پیام ایران»  اگر نوشته ای درج شود فقط از خودم  و دردهای دیگران از زبان من است و  نگاه من به دنیای کنونی است ، نه برای لذت کسی بلکه برای بیان احساسات درونیم و شنیدن نظرات دیگران و به اشتراک گذاشتن و بحث در مورد آن .

به همین دلیل دوست داشتم که هر کدام را در جایگاه خود قرار دهم .

و دلیلی که هر دو این وبلاگ ها را با هم ادغام نکردم ، این است که هر کدام را از دیگری متفاوت دیدم به دلیل عرایض بالا.

و من در آرامش و خلوتم به سراغ «پیام دوستی»

و در ناراحتی از دردهایی که در دنیای پیرامونم میبینم ، به سراغ «پیام ایران» خواهم رفت.

اگر منظورم را متوجه نشدید، دلیلش ناتوانی من در بیان آن بود و شما مرا ببخشید.

همیشه بهار باشید.

پیام


 
 
به خود آی ...
نویسنده : payam - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

مولانا


 
 
همه می گویند به من که تولدم مبارک
نویسنده : payam - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

لحظه ها میگذرند و روزها را خاکستری میکنند

و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم...

به دنبال چه نمیدانم!

هراسانم از آنکه فصل ها پوست بیندازند

و من هنوز در کالبد خویش بمانم

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم

به آنچه خواسته ام

به آنچه باید میرسیدم

و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام

تشنه لبم...

دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم!!

دریامیخواهم, به وسعت آفاق, به وسعت دریا!!

 

پی نوشت پیام :

همه میگن امشب شب تولدم است ولی یا همه گمراه هستند و  یا من.

ای کاش می شد توصیف کرد روز تولدم را.

ولی از همه شما که زمان آمدنم به دنیا را به خاطر داشتید  ممنون هستم.

کادوئی دهید به من با بیان یکی از بزرگترین عیوبم از دیدگاه خودتان. ممنون


 
 
راز موفقیت مرغ
نویسنده : payam - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

تنها موجودی که با نشستن به موفقیت میرسد

مرغ است ... !!!


 
 
پندی به دوست
نویسنده : payam - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 


 
 
داستان کوتاه و تفکر برانگیز
نویسنده : payam - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

نامه ای برای خدا....

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار دلار آن کم بود که من مطمئنم کارمندان نامرد اداره پست آن را برداشته اند...


 
 
آواز روح
نویسنده : payam - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢
 

از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم  نیست
از نقطه ای  بترس که  شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ای است که قربانیت کنند

 


 
 
دیوانه چو دیوانه ببیند ... خوشش آید ...
نویسنده : payam - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢
 

بی ساغر و پیمانه و دلدار نشاید

پیمانه بباید زد و تردید نباید

بر دلبر دیوانه بگویید بیاید

دیوانه چو دیوانه ببیند ... خوشش آید ... خوشش آید ... خوشش آید ...

 

هنگامه به کوی در میخانه گذار است

می نوش دهان از قدح عشق خمار است

بر دلبر دیوانه بگو رخ بنماید

دیوانه چو دیوانه ببیند ... خوشش آید ... خوشش آید ... خوشش آید ...

 

ای مدعیانی که به دنبال خدائید

معشوقه همین جاست ، کجائید ، کجائید

ساقی گره از کار شما باز گشاید

دیوانه چو دیوانه ببیند ... خوشش آید ... خوشش آید ... خوشش آید ...

 

این تاج گرانمایه و این تخت نپاید

ای زاهد دیوانه بیندیش که شاید

دیوانه ای از چنگ تو ساجت برباید

دیوانه چو دیوانه ببیند ... خوشش آید ... خوشش آید ... خوشش آید ...

 


 
 
خدا در روستای ماست
نویسنده : payam - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢
 

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است

خدا را دیده‌ام با کارگر‌ها مهر را می‌‌کاشت ،ایمان را درو میکرد

خدا با باد می‌رقصید و بر روی چمن‌ها میدوید و میدوید از روی شالیزار

خدا با ابر می‌‌گریست اشکهایش را تهی میکرد روی کشت زار روستای ما

خدا با کدخدای روستای ما برادر نیست

خدا  از آبشار کوه‌های روستا جاریست

کنار چشمه ی پاکی، من او‌را دیده‌ام با دست‌های ساده و خاکی

خدا هم همچو دیگر مردمان روستا از کدخدا شاکی‌است

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است

من از این روستای سبزو از این بوی شالی میشوم سر مست

خدا هر جا که بوی گندم و آب و علف باشد در آنجا هست

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است