پیام دوستی

قصه ی آن کس که در یاری بکوفت
نویسنده : payam - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟»

 گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد            گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست    برچنین خوانی مقام خام نیست

  عاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد.

 حلقه زد بر در به سد ترس و ادب         تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن        گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ        نیست گُنجایی دو من در یک سرا

معشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، اورا اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خداییعمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند بهاندرون خویش راه نمی دهند.



 
 
پیام دوستی
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

 

راز دوستی در این است که :

بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی

 


 
 
حکایتی از بهلول
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده.

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت:صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.


 
 
دوستی جالینوس
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

روزی جالینوس به یکی از دوستان خود گفت که : از فلان شخص داروئی برای من بخواهید تا خود را معالجه کنم آن دوست به جالینوس می گوید :

ای طبیب ذوفنون ، آن دارو را که می خواهید مخصوص دیوانگان است و با این عمل شایسته که شما دارید آن دارو را برای چه می خواهید ؟

جالینوس جواب می دهد که :

 دیوانه ای با من روبرو شد و ساعتی در من با خوشحالی نگریست و به من چشمک زد و شوخی کرد .

اگر میان من و او تجانسی نبود او با من احساس این پیوستگی را نمی کرد ، به روی من نمی خندید و چشمک نمی زد .

هر وقت که دیدید دو فرد از انسان با یکدیگر اظهار ارتباط کردند بدانید که میان آن دو قدر مشترکی وجود دارد که آنها را بیکدیگر می پیوندد ، هیچ دیده اید که مرغی با غیر از همجنس خود پرواز کند ؟

 آری صحبت ناجنس گور و لحدی است که انسان را از زندگی واقعی بیگانه می سازد.

مثنوی جلال الدین محمد مولوی


 
 
داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.

وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:

«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

 درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:

 « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»


 
 
قسم سهراب سپهری
نویسنده : payam - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
 
زیباترین قسم سهراب سپهری
 
 
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم ،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ،

... غصه هم می گذرد ،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... ،

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوش هرگز.

 
 
دل نوشته ای برای خدایم
نویسنده : payam - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
 

قلکی به نام دل

خدایا امشب که کمی فکر کردم یک چیزهایی از قبل از ورودم به این عالم یادم آمد.

یادم آمد آن روز را که من و تو نشتیم و درباره آمدن من بر روی زمین صحبت کردیم و تو گفتی که پیام من برای رفتن تو بر روی زمین ،قلکی به نام دلرا برایت ساخته ام که تو بر روی زمین در آن ذخیره کنی و وقتی برگشتی با هم آن را بشکنیم و بشماریم توشه ات را.

یادم می آید که گفتی، پیام :
اینقلک را مبادا با حسادت پرش کنی، مبادا با کینه پرش کنی، مبادا با بدی پرشکنی، مبادا با نا امیدی پرش کنی، مبادا با غرور پرش کنی، مبادا با دشمنیپرش کنی و ... که خیلی زود پر میشود.

یادم می آید که گفتی پیام :
 
هرچقدر که خواستی در آن خوبی و بخشش و دوست داشتن و مهربانی و ایمان و فروتنی و ... ذخیره کن و نگران پر شدنش نباش .

یادم می آید که گفتی، پیام :
اگرراز و اسرار دیگران را درونش ریختی ، مواظب باش که از درونش بیرون نکشی . قرار گذاشتم که اگر از عیوب و ایرادات دیگران در آن ذخیره شد تا روز قیامتقلک دلم را پاسداری کنم تا آبروی کسی نریزد . آری من با تو عهد کردم اینرا.

یادم می آید که گفتی، پیام :
بروبر روی زمین و من در حال تماشایت هستم ولی باز هم می گویم یادت باشد کهوعده دیدار من و تو روز برگشت تو از عالم با قلکی پر پیمانه.

ولیامروز که فکر میکردم ، می بینم که عهدم را شکسته ام و بی وفایی کردم . تو ازمن قول یک عمر را گرفتی ولی من خیلی خیلی خیلی کمتر از یک عمر دست به پساندازم زدم و هرچه خوبی کرده بودم از درونش بیرون آوردم خرج کردم. هرچهاسرار و راز و گناه دیگران بود به  قلک دلم نسپردم به دیگری فروختم و قلکم خالی ازچیزهایی است که قرار بود پس انداز کنم و پر از چیزهایی است که تو گفتیدرونش نریزم.

خدایا نمی دانم و حیرانم که زین پس چه کنم و روز قرار با تو چگونه می توانم قلکم را به پیشت بیاورم. خودت آبرویم را بخر و کمکم کن.

آمین یا رب العالمین

 


 
 
آدرس وبلاگ من
نویسنده : payam - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
 

http://payamkhosh.blogfa.com