پیام دوستی

آشوب
نویسنده : payam - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٠
 

آشوبم،  آرامشم تویی

I'm in tumult   You are my Calmness

 

 

تنها تویی تو،که می تپی به نبض این رهایی

تو فارق از وفور سایه هایی

باز آ که جز تو ، جهان من حقیقتی ندارد

تو می روی ، که ابر غم ببارد

به سمت ماندن ات راهی،  نمیشوی چرا گاهی

 ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها

شمرده تر بگو با من ،  حروف رفتنت

تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی

به هر ترانه ای سر میکشم تویی

سحر اضافه کن به فهم آسمانم


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : payam - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
 

سال 1393 سال اسب مبارک
امیدوارم در سال 93
هیچکس بی نعل نمونه.
هیچکس درهنگام پریدن از موانع زندگی پاش پیچ نخوره.
همیشه چهارنعل به سوی خوشبختی بتازید.
مشکلات سوار بر شما نباشند و شما سوار بر زندیتان باشیدو خوشبخت.
همه ما در راه نجابتمان بکوشیم.
همیشه افسار زندگیتان بر دستان خودتان باشد و کسی بر آن مسلط نباشد که به هر جا خواست بکشاند
پیروز باشید .

پیام


 
 
دعا
نویسنده : payam - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢
 

خدایا!  نمی خواهم کسی را بیازارم،

آنچنان لطافتی به من ده که پروانه، گلم پندارد.

My dearest G0d! I don't want to hurt anybody

Give me such a delicacy so the butterflies think me a flower



 
 
آزمایش اجتماعی – حتما بخوانید
نویسنده : payam - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
 

شایعه:

یکی از صبح‌های سرد دی ماه در سال ۱۳۹۰، مردی در متروی تهران ویولن می‌نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.  

در این مدت، تقریباً دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند. بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود. ۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد. ۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد. سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.۱۰ دقیقه بعد: پسربچه‌ی سه‌ ساله‌ای در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه  در حالی که دور می‌شد به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه‌ی دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه‌ی پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادند. ویولینست در مجموع ۱۴۵۰۰ تومان کاسب شد. یک ساعت بعد: مرد نواختن موسیقی را قطع کرد.هیچ‌کس متوجه قطع موسیقی نشد. بله. هیچ‌کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است؛ یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید نواخته بود.

تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ هزار تومان بود. این یک داستان واقعی است. روزنامه‌ی همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد. 

سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:

در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:

اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست نداریم

… از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟؟؟

 

پی نوشت پیام :

قابل توجه دوستان که من وقتی این مطلب را خواندم، برایم جالب و قابل تفکر بود و در حین پیدا کردن عکس سَیّد محمّد شریفی بودم که متوجه اصل این داستان شدم که نوازنده ای به این نام در ایران وجود ندارد و اصل داستان به گونه ای دیگر است.

و اما واقعیت:
واقعیت تقریباً همان است؛ با این تفاوت که این اتفاق در واشینگتن افتاده! روزنامه‌ی «واشینگتن پست» مجری آن بوده و نوازنده، شخصی است به نام «جاشوا بل» که او را در عکس می‌بینید. او آن روزحدود ۱۵۰ دلار درآمد داشت، درحالی که سه روز قبل در تالار اپرای بوستون هر صندلی برای گوش دادن به نوارندگی گروهش ۱۰۰ دلار قیمت داشت. ویولون او به قیمت ۳/۵ میلیون دلار خریداری شده و …

و شما میتوانید اصل مقاله انگلیسی به همراه فیلم های آن را در آدرس سایت زیر تماشا نمایید.

مقاله‌ی «جین واینگارتن» را در سایت واشینگتن پست بینید.


 
 
دعوت او به صرف چای
نویسنده : payam - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
 

تا حالا برای شما پیش اومده که تو یک شب برفی تنهایی بشینیند و یک جایی داغ زیر بارش برف، بخورید.

برای من اتفاق افتاده.

شبی برفی، دلم گرفته بود و رفتم بام کرج( کوه عظیمیه) و کمی از کوه رفتم بالا و نشستم روی تخته سنگی . یاد همه چیزایی که نتونستم بهشون برسم و در آرزوشون بودم داشت از فکرم می گذشت که یک دفعه حوس یه چایی داغ کردم. رفتم و از دکه ی پایین ، یک چایی داغ گرفتم و اومدم بالا و شروع کردم به خوردنش. یکی از دستام  قند بود و دیگری چای . از اونجایی که چایش خیلی داغ بود، قندم زودتر از چای تمام شد و دو دستی چای را گرفتم تا دستام کمی گرم بشن . برف هم با ملایمت و لطافت و زیبایی خاصی می بارید .  جای همه دوستانم خالی،  من زیاد اهل چای خوردن نیستم ولی اون شب خیلی بهم چسبید . گرمای چای اثر کرد و دیگه نداشته هام یادم نمی اومد . گرم شدم و ذهنم شروع کرد به یادآوری تمام چیزهایی که داشتم و توجهی به انها نداشتم و ناخدا گاه لبانم به شکر معبود گشوده شد و شروع کردم به سپاس او.

وقتهایی که دلتنگیمون رو می بریم پیش خدا چه سنگ صبور خوبیه و چقدر خوب می دونه که چه جوری بنده هاش رو آروم کنه.

شب به یاد موندنی برایم بود، خوردن چای در کنار او.  

این عکس رو تصادفی در اینترنت دیدم و یاد اون شب برام تازه شد و یادم افتادم که خدا منو کشوند تا به اونجا تا باهاش یه چای بزنم و آروم بشم .

خدا همیشه کنار ماست فقط کافی است کمی دقت کنیم.

خدایا یادمان بنداز که تو همیشه یادمان هستی.

آمین


 
 
خاطر خواه
نویسنده : payam - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
 

اگه خاطر خواه زیاد داری

معنیش این نیست که فوق العاده بی نقصی..!

شاید خیلی ارزون قیمتی...!!!


 
 
نظرات شما عزیزان
نویسنده : payam - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
 

با کمال احترام

با احترام گذاشتن به نظرات همه شما عزیزان ، به دلایلی  نظرات شما را می خوانم ولی داخل سایت نخواهم گذاشت تا اظهارات افراد دیگر باعث کنجکاوی و یا تاثیر گذاری روی کامنتهای شما نگردد و دوستان نظر خود را درباره مطلب نوشته شده بیان کنند نه چیز دیگری.

موفق و پیروز باشید.

پیام


 
 
سایه درون ما
نویسنده : payam - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
 

خیلی از الفاظ و القابی که  به دیگران نسبت می دهیم می توان گفت که به خودمان بیشتر نزدیکی دارد تا به دیگران  و یا  در خودمان می توان اثراتی از آن را یافت که پنهان می باشد. و این همان سایه درون ماست که اگر به شناخت آن بپردازیم خواهیم توانست کمی به برطرف کردن عیوبمان کمک کنیم و در جهت سلامت روانی و شناخت درونمان گام برداریم.

بد نیست یک داستان از ملانصرالدین در این رابطه برایتان بگویم:

روزی یکی از بزرگان شهر به درخواست مکرر ملانصرالدین،  قراری گذاشت  که یک روز به منزل ملا برود  و چون موقع قرار رسید به درب منزل ملا رفت و هرچه در زد و منتظر ماند، او نیامد و روی درب نوشت « نادان  احمق » و رفت .  آن بزرگ وقتی به بارگاه خود رسید ، ملا نصرالدین ، سراسیمه خود را به او رساند و گفت که من را ببخشید.  قرارم یادم رفته بود و وقتی که رسیدم منزل و اسم شما را  روی درب منزلم دیدم ، تازه یادم افتاد که با شما قرار داشتم و خود را سریع به شما رساندم.

من اگر نادان نباشم کسی را نادان نخواهم دانست  و اگر احمق نباشم کسی را احمق فرض نمی کنم. وقتی کسی را به چیزی تشبیه میکنم حتما خودم هم از آن جنس هستم و آن را تجربه کرده ام و یا نشانه هایی از آن خصلت را دارا هستم.

من جنس آب را میدانم که چیست و وقتی دست به پارچه ای می زنم که نمدار است بیدرنگ متوجه می شوم که به آب آغشته است. من هرچه بیشتر با عصبانیت خو گرفته باشم بیشتر به افراد عصبانی توجه میکنم و به آنها عصبانی می گویم. معمولا آدمهای نادان اکثر اطرافیان خود را نادان می پندارند. آدمهای پولدار بیشتر اطرافیان خود را با پولشان مقایسه میکنند و در کل انسانها با کسانی که با شرایط خودشان همخوانی دارند همزاد پنداری می نمایند.

خود من به شخصه در خیلی از موارد اعتقاد به این داشتم که دوستان و نزدیکانم به فلان مشکل مبتلا هستند و دچار فلان اشکال در رفتار خود می باشند و حالا  متوجه شدم که هر ایرادی که در دیگران می بینم حتما نشانه هایی هم در من وجود دارد . پس اولین قدمی که باید بردارم این است دیگر در موردشان قضاوت نکنم و بعد سریع به درون خودم رجوع کرده و به کنکاش در مورد آن ایراد در درون خودم بپردازم.

در اصل یکی از بهترین راههای شناخت درون خود و یا به اصطلاح روانشناسی، پیدا کردن سایه وجود خود، دقت به همین واکنشهایی است که ما در قبال همدیگر داریم و بهترین نشانه از سایه خود ما این عکس العمل هاست. حال این عکس العمل ها خوب باشد و یا بد فرقی ندارد. وقتی من الگوها و شخصیتهایی که در اطرافیانم هستند را از آدمهای فداکار انتخاب می کنم، یعنی در وجودم از این خصلت خوشم می آید و  خودم نیز این خصلت را دارم. وقتی افراد خوش گذران را دوست دارم یعنی به این خصلت میل دارم حال اگر به خوش گزرانی در زندگی خود نمی پردازم ، در حال آزار دادن وجود خودم هستم.

انسان دارای وجودی سرشار از کلیه احوالات می باشد، انسانیت، ترس ،شیطانی و هیجانی ، عرفانی و ... .

شاید درک این مطلب قابل قبول نباشد ولی من و شما هم می توانستیم یک قاتل یا یک دزد باشیم ، اگر در شرایطی خاصی قرار می گرفتیم. چون آن دزد و قاتل نیز وجودش با ما یکی بوده و در اثر شرایط و موقعیتهای متفاوتی که قرار گرفته به این گونه تغییر یافته و  به اینجا رسیده است.

اما درون ما بعضی از توانایی ها بالقوه هستند که اگر آنها را کامل بشناسیم می توانیم ایرادات بسیار بد خود را رفع و از توانایی هایی که در درونمان نهفته است آگاه و برای پیشرفت در زندگی آینده خود استفاده نماییم.

اگر مجالی بود در آینده بیشتر در این باره خواهم نوشت.

موفق و پیروز باشید.


 
 
قضاوت
نویسنده : payam - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 

اگر می خواهی قضاوتم کنی ؟

کفش هایم را بپوش


راهم را قدم بزن


دردهایم را بکش


روزها وسال هایم را بگذران

بعد "قضاوت" کن !

 

هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای دارد

و هر گناهکار آینده ای

پس ، قضــــــــاوت نکن . . .


 
 
من نی می زنم
نویسنده : payam - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 

 

در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ

ترجیح میدهم چوپان باشم

همدیگر را بدرید

من نی میزنم… 


 
 
باور
نویسنده : payam - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 
به اندازه ی باورهای هر کسی با او حرف بزن

بیشتر که بگویی ، تو را احمق فرض خواهد کرد !

 
 
از انسانها بت نسازید
نویسنده : payam - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 


 
 
اعدام دسته جمعی چراغها
نویسنده : payam - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 

 

هر کس روشنی دهد ، عاقبتش دار است !

 سقف خانه را ببین

اعدام دسته جمعی چراغها !


 
 
وجود انسان، کاخی با هزارن اتاق
نویسنده : payam - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
 

وقتی من، کودکی بنام پیام  به دنیا آمدم وجودم همانند کاخی بود که هزاران اتاق داشت و شروع به حرکت در این کاخ و باز کردن اتاقهایش کردم و کنجکاوانه و بسیار سرمت از این اتاق به اتاق دیگر می دویدم. همه آنها برایم جالب و زیبا بود و برایم بیشتر از محتویات داخل آن و نمای ظاهری و تاریکی و روشناییش، تجربه اولیه اش و اینکه اولین بار واردش می شدم زیبا بود.

سالها طول میکشید که به همه این اتاقها سر بزنم . اتاق بازی، اتاق رویا، اتاق خواب، اتاق هیجان، اتاق اشک، اتاق ترس، اتاق شجاعت، اتاق حماقت، اتاق ارزو، اتاق لبخند، اتاق شهوت، اتاق قدرت، اتاق خیانت، اتاق بخشش، اتاق قصاص، اتاق نیایش، اتاق غرور، اتاق تکبر، اتاق بزرگی، اتاق آرامش و ....

اما کم کم که وارد هرکدام از آنها شدم و دیگران متوجه شدند که من وارد آن اتاق ها شده ام ، واکنشهایشان نسبت به من شروع شد . هر کس یک اتاق را نهی کرد و گفت که خوب نیست و آن اتاق را برایم مناسب ندید و من را مجبور و یا پیشنهاد کرد که درب آن را ببندم و دیگر وارد آن اتاق نشوم.

بعضی از آن اتاق ها را به خاطر پدر و مادرم، بعضی دیگر را بخاطر دین و مراجع دینیم، بعضی دیگر را بخاطر شرایط زمانه و مملکتی که در آن زندگی می کنم، حتی برخی از اتاق ها را با وجود خوب بودنشان و ارزشمند بودنشان، فقط به خاطر دردسرش و به خطر افتادن آینده ام، و برخی دیگر از اتاقها را به خاطر قدیمی بودن و از مد افتاده شد نشان، خلاصه اینکه  دونه به دونه بسته شد. و امروز که به کاخ پیام سرمیزنید دیگر کاخی نمی بینید و فقط وفقط چند اتاقی باقی مانده.

حتی خودم هم دیگر خیلی از اتاقهایی که بسته ام را از یادم رفته و نمی دانم که در کدامین قسمت آن کاخ قدیمی قرارداشته و کم کم یادم رفته که روزگاری وجودم سرشار از اتاقهایی بود که می توانستم به آنها رفته و در آنها زمانی را بگذرانم.  گویا هرچه بزرگتر شدم ، ترسوتر هم شدم. بعضی را به مسخره میگن که «بچه که ترسوندن نداره».ولی برعکسه.  بچه ترس حالیش نمیشه که و هرچقدر هم که بگیم اوفه و اخه و جیزه، باز تا ولش کنیم میره سراغش . ولی آدم بزرگا، نه ، سریع میترسن و در انجام کارشون تجدید نظر میکنن.

من پیام هم در بچگی خیلی جسارت داشتم و تا تونستم در هر اتاقی که تو کاخم بود و تونستم باز کردم  و کم کم که بزرگتر شدم  کمتر سراغش رفتم و حالا حتی بعضی از اونها رو هم که رفته ام را  انکار می کنم .

 

 بعضی وقت ها هم میگن: « پیری و معرکه گیری» و یا میگن « فیلش یاد هندستون کرده » همان انسانی است که در کودکی به سراغ اطاقی رفته که برایش جالب بوده و چون در اون زمان نتونسته لذت کامل را از آن اتاق ببره ، دوباره به راه افتاده و داره تو کاخ وجودش به سراغ اون اتاق ها میره .  و یا حوس کرده اتاق هایی که قبلا نرفته حالا تجربه کنه.

 

امروزه اکثر ما آدمها در تلاش برای فهمیدن این هستیم که کدامیک از دوستانمان و آشنایانمان در حال باز کردن یکی از آن اتاقهای کاخ وجود خود هستند تا او را قضاوت کرده و مورد مواخذه قراردهیم. همیشه نگران بد شدن نزدیکانمان هستیم خود را در جایگاه او قرارداده و از کاری که  او انجام میدهد و از نظر ما نادرست است احساس ناراحتی  و دلخوری و نگرانی میکنیم.

بحثم به درازا کشید ولی جالب دیدم که یک نکته را که از دید روانشناسی به نظر من جالب آمده را برای شما هم بیان و در دفعات بعد بیشتر راجب آن خواهم نوشت. 

« در علم روانشناسی می گویند که ، هر عمل  و یا حرکتی دیگران  که شما را آزار میدهد  و شما واکنش زیادی نسبت به آن نشان می دهید به معنی آن است که شما هم نشانه هایی از آن عمل را در خود دارید».

یعنی اگر  از عصبانیت دیگران بسیار می رنجید ، شما هم عصبانیت نهفته ای دارید که در خود مخفی کرده اید و یا حرص و ترس و ...

و بلعکس از خصلتهای خوب نزدیکانتان که لذت میبرید به معنی آن است که شما هم آنها را دارا هستید و ابراز بیان آنها همان فرافکنی هایی است که شما از درون خود دارید و باید به آنها دقت و توجه داشته باشید.

 به امید دیدار مجدد.

موفق و پیروز باشید


 
 
آرزویی که برایم جالب و شنیدنی بود
نویسنده : payam - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
 

بر حسب اتفاق نشستم و صحبتهای نابینایی را گوش کردم که می گفت:

 « یکی از آرزوهایم از روز تولدم دیدن خواب بوده است. دوست داشتم خواب رنگها، دریایی که در کنارش زندگی میکنم، چهره انسانها و خواب ... خیلی چیزهای دیگر . این آرزو سالها طول کشید تا بزرگ شدم و تازه متوجه این مطلب شدم که چون از روز تولدم هیچ نگاهی به این عالم نداشته ام، ذهن من هم توان ساختن و تجسم چیزهایی که من ندیده ام را ندارد و تقریبا می توان گفت که من حتی از دیدن خواب چیزهایی که انسانهای عادی می بینند را ندارم » .

یاد ضرب المثل « مگر خوابش را ببینی» افتادم که انسانی از دیدن خواب نعمتهایی که ما داریم محروم است ولی در جایگاه خود محکم ایستاده و شکر گزار و انسانی موفق است و گله ای از خدایش نکرد و با تقویت حس های دیگر جای بینایی خود را کاملا پر کرده و برای من ، جالب تر از همه این بود که تعمیرکار دی وی دی و دستگاه پلی استیشن است .

 من به شخصه خیلی از مواقع ادعا می کنم که انسان شکرگزار خداوند هستم و می توانم با مشکلات این عالم، دست و پنجه نرم کنم ولی واقعیت چیست و من در شکرگزار بودن و تحمل مشکلات و شرایط خاص چه جایگاهی دارم و نمره ای که خداوند و یا نه خودم به خودم چند می دهم و از 1 تا 20 جایگاهم چند است و ردم یا قبولم و یا شاگرد ممتاز.

نمی دانم ولی از خدای خودم عاجزانه در خواست دارم که در تمام لحظات زندگیم کمکم کند که از کنارم بودنش مطمئن باشم و اگر نعمتی نصیبم شد درک و فهمی هم ضمیمه آن باشد و اگر محرومیتی شامل من گردید، به داشته هایم قانع باشم و درک درستی از داشته و نداشته هایم داشته باشم .     آمین یا رب العالمین  

 


 
 
← صفحه بعد